به خدا حافظی تلخ تو سوگند، نشد

به خدا حافظی تلخ تو سوگند، نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

باورم بود که قسمت شده با من باشی

روی پیشانی من گرچه نوشتند، نشد

در خیال من و این آینه جاوید شدی

هرچه از خاطره ات آینه دل کند نشد

همه عشق خودش را به تو بخشید دلم

قسمتش ذره ای ازعشق توهرچند نشد

رفت و آمد شده در آینه اما سوگند

به خدا هیچ نگاهی به تو مانند نشد

گره خوردند به هم بعد تو ابروهایم

بعد تو کشت مرا اخم که لبخند ،نشد

با تومی شد به خدایی برسد این شاعر

آخراین بت که شکستیش خداوند نشد

گفته بودند که از یاد دلم خواهی رفت

عاقلان در همه ی طایفه گفتند، نشد!

*فاضل نظری

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد

دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق، به امضا شدنش می ارزد

گر چه من تجربه ای از نرسیدن هایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد

کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به اِحیا شدنش می ارزد

با دو دستِ تو فرو ریختنِ دم به دمم
به همان لحظه برپا شدنش می ارزد

دل من در سبدی، عشق به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد

سالها ... گر چه که در پیله بمانَد غزلم
صبرِ این کرم به زیبا شدنش می ارزد

علی اصغر داوری

حمید نقوی

پریشان کن سر زلف سیاهت شانه اش بامن

 سیه زنجــــــــــیر گیسو باز کن دیوانه اش بامن

                                   که میگوید که دل نتوان زدن بی جــام و پیمانه

                                    شـــراب از لعل گل گونش بده پیما نه اش بامن

به سوز عشق لیلی در جهان مجنون شد افسانه

 تو مجنونم بکن از عشق خود افســــــانه اش بامن

                                      بگفتم صید کردی مــــرغ دل نیکو نگه دارش

                                      ســر زلفش   نشانم داد و گفتا لانه اش با من

مگــــــر نشنیده ای گنجینه در ویرانه دارد جا

 عیان کن گنج حسنت ای پری ویرانه اش با من

                                       زترک می اگر رنجید از من پیر میخــــــــــانه

                                        نمودم توبه زین پس رونق میخــانه اش بامن

پي صيد دل ان بلبل دستان سرا حامد

به گلزار از غزل دامي بگستردانه اش با من

دوبیتی

به صحرا بنگرم صحرا توبینم           به دریا بنگرم دریا تو بینم

به هر جا بنگرم کوه در و دشت      نشان از قامت رعنا تو بنم

 

گفتم ای عشق


گفتم ای عشق بیا تا که بسازی ما را

یا نه ، ویرانه کنی ساخته دنیا را

گفتم ای عشق چه بر روز تو آمد امروز

که به تشویش سپردی شب عاشق ها را

چه شد آن زمزمه هرشبهء ما ای دوست

چه شد آن صحبت هرروزه یاران را

چشمه ها خشک شد از بس نگرفتی اشکی

همتی تا که رهایی بدهی دریا را

حیف از امروز که بی عشق شب آمد – ای عشق

کاش خورشید تو آغاز کند فردا را

عشق با ما کردی اما زندگی با دیگری

عشق با ما کردی اما زندگی با دیگری

تا به حالا نوبت ما بود و حالا دیگری


گفته بودی که مرا وقت سفر باید شناخت

عاقبت بار سفر بستی ولی با دیگری


هر نگاهت صد غزل در دفترم آواره کرد

با که حالا سر بگیرنداین غزل ها؟ دیگری؟


رسم دنیا بر همین بوده که عمری باغبان

پای گل می بارد و می چیند آن را دیگری


من که نفرینت نکردم روزی اما می دهد

پاسخ کار تو را حالا خدا یا دیگری

صبر کن !

صبر کن عشق زمین گیر شود - بعد برو

                                       یا دل از دیدن تو سیر شود – بعد برو

ای پرنده به کجا؟!قدر دگرصبر بکن

                                      آسمان پای پرت پیر شود – بعد برو

باش با دست خود آیینه را پاک بکن

                                      نکند آیینه دلگیر شود – بعد برو

یک نفر حسرت لبخند تو را می بارد

                                     خنده کن عشق نمک گیر شود – بعد برو

خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد

                                    باش خواب تو تعبیر شود – بعد برو

یک شبی مجنون نمازش را شکست

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

حافظ (غزلیات)

سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
به فتراک جفا دل‌ها چو بربندند بربندند
ز زلف عنبرین جان‌ها چو بگشایند بفشانند
به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند
نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند
سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند
رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند
ز چشمم لعل رمانی چو می‌خندند می‌بارند
ز رویم راز پنهانی چو می‌بینند می‌خوانند
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند
بدین درگاه حافظ را چو می‌خوانند می‌رانند
در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
که با این درد اگر دربند درمانند درمانند

دوبيتي عاشقانه

 

در مذهب عاشقان قرار دگر است

وین باده ناب را خمار دگر است

هر علم که در مدرسه حاصل گردد

کار دگر است و عشق کار دگر است  

***

در بستر بی رحمی و خون زاده شدم

از اول عمر با جنون زاده شدم

خاکستریم .دست خودم نیست عزیز

ققنوسم از آتش درون زاده شدم   

***

دلبرم اندر خیالم خود نمایی میکند

در فراقش ای دل من بینوایی میکند

او برفت و پشت پا زد بر دل و دنیای من

کار دل را بین که بهرش بیقراری میکند

ممنون

من را تو به راه عشق خواندی ممنون
از بابت عشق دل ستاندی ممنون
حتی به رقيب اگر مرا بفروشی
با من دوسه روز از اينکه ماندی ممنون

دلتنگی

رها کردی غم بی رنگی ام را
دل ساحل نشين سنگی ام را

دوبيتی هم اگر باشی از امشب

نمی بخشم به تو دلتنگی ام را