به خدا حافظی تلخ تو سوگند، نشد
به خدا حافظی تلخ تو سوگند، نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
باورم بود که قسمت شده با من باشی
روی پیشانی من گرچه نوشتند، نشد
در خیال من و این آینه جاوید شدی
هرچه از خاطره ات آینه دل کند نشد
همه عشق خودش را به تو بخشید دلم
قسمتش ذره ای ازعشق توهرچند نشد
رفت و آمد شده در آینه اما سوگند
به خدا هیچ نگاهی به تو مانند نشد
گره خوردند به هم بعد تو ابروهایم
بعد تو کشت مرا اخم که لبخند ،نشد
با تومی شد به خدایی برسد این شاعر
آخراین بت که شکستیش خداوند نشد
گفته بودند که از یاد دلم خواهی رفت
عاقلان در همه ی طایفه گفتند، نشد!
*فاضل نظری
تو را سپید و هر چه جز تو را سیاه می کشم